داستان طناب

۱۳۸۸ اسفند ۲۴, دوشنبه

سلااااااااااااااااام دوستاي گلم...

امروز داشتم تو اينترنت چرخ ميزدم كه يهو يه داستان خيلي جالبو پيدا كردم.

راستش حيفم اومد براتون نزارمش چون خيلي داستان قشنگيه و مطمئنم كه تا سالها توي ذهنتون باقي ميمونه...

خوب اميدوارم كه ازش خوشتون بياد

پس فعلا تا بعد باي

نظرم يادتون نره!

تصويري زيبا از 700 كيلومتري كره ي زمين

۱۳۸۸ اسفند ۲۱, جمعه

 (سرزمین ما ایران چه زیبا است ..)

ولي خدايييش خيلي خوشگله نه؟
اينم آپ!

نظر يادتون نره!!!!

تا بعد...






زندگي فاصله ي آمدن و رفتن ماست...

۱۳۸۸ اسفند ۱۵, شنبه

سلاااااااااااااااااااااام به دوستاي گلم. خوبين چيكارا ميكنين؟ به قول معروف دماغتون چاقه؟؟!!!!!

بببخشيد از اينكه اينقدر دير آپ كردم 3 روز اينترنتم قطع بود اين چند روزم سرم خيلي شلوغ بود نتونستم بيام...

به هر حال الان اومدم با يه شعر خيييييييلييييييييي قشنگ كه اميدوارم خوشتون بياد...

تا بعد و نظر يادتون نره!!!!!

۱۳۸۸ اسفند ۹, یکشنبه

سلام بچه ها...

ميدونم دارم ناراحتتون ميكنم ولي يه مدت بايد پستاي منو اينجوري تحمل كنين...

منظورم از اينجوري پستاي تنهايي بود...

فعلا سعي ميكنم با اين كارا خودمو آروم كنم...

يه چند تا عكس براتون گذاشتم ببينيد.....

دلم گرفته...

۱۳۸۸ اسفند ۸, شنبه

سلام بچه ها خوبين؟!!!!!!!!

اگه از حال من بپرسين اصلا خوب نيستم.......

احساس ميكنم همه ي بدبختي هاي دنيا داره رو سرم خراب ميشه
نميدونم چيكار كنم...
ولي بعدش كه فكر ميكنم ميبينم از من بدبختر هم وجود داره ولي واقعا ديگه نميتونم طاقت بيارم...

واسه همين تصميم گرفتم ديگه مطالبو تو وبلاگم كپي پيست نكنم و خودم شروع كنم به نوشتن...

شايد اينجوري كسي بتونه كمكم كنه
دلم گرفته،اعصابم خورده نميتونم رو درسام تمركز كنم
يكي به من بگه چيكار كنم

ببخشيد اگه سرتونو درد آوردم.....
فقط خواستم يه كم سبك شم...

تا بعد...................

بدون شرح!!!

۱۳۸۸ اسفند ۷, جمعه

سلام دوستان پيشنهاد ميكنم حتما اين بدون شرح رو ببينيد خيلي ضد حاله!!!!!

واسه اينكه وب زودتر باز شه تو ادامه مطلب گذاشتم...

و در آخر نظر يادتون نره...

آن قدرها كه تصور ميكنيم بزرگ نيستيم!!!

۱۳۸۸ اسفند ۲, یکشنبه




چند دقیقه صبر بفرمایید تا تصویر بطورکامل نمایش داده شود .
مقیاس این ابعاد واقعی است ...
ببنید و کوچکی خود را در نظر آورید ...



هارپ،اسلحه اي فوق پيشرفته

۱۳۸۸ بهمن ۱۳, سه‌شنبه

هارپ اسلحه ای فوق پیشرفته
================================================== =
مدتی است که با يک تکنولوژی استثنائی به اسم "هارپ" آشنا شده ام و در پیامد اين آشنايی تمام اینترنت را برای منابع ایرانی در مورد این موضوع گشتم، اما به نتیجه ی خاصی نرسیدم. اگر شما در گوگل "HAARP" را جستجو کنید به هزاران هزار وب سایت برخورد خواهید کرد که در مورد HAARP نوشته اند... اما همه ی آنها به انگلیسی هستند. نهایتا ایرانی های عزيزی که با زبان انگليسی آشنايی ندارند در مورد این مسئله ی حساس خبری نخواهند داشت، و ندانستن به اين معنی است که از طريق هارپ هر آسيب و بلايی که دلشان می خواهند سر مردم دنيا بیاورند، و در اخبار ها و روزنامه ها به عنوان "پدیده های طبیعی" تقديم مردم کنند و مطمئنا کسی که در مورد هارپ چیزی نمی داند خام این حرف ها خواهد شد.

اسمش رو چي ميشه گذاشت؟!

۱۳۸۸ بهمن ۱۰, شنبه

روزي خواهم رفت...

۱۳۸۸ بهمن ۹, جمعه

ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود .
پسر با پرخاش و عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟
مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي
 فقط خواستم بگويم تولدت مبارك.
پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد .
 صبح سراغ مادرش رفت .
 وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت
 ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود ...

 لا لا لا بخواب دنيا خسيسه
واسه کم آدمي خوب مينويسه
 يکي لبهاش تو خوابم غرق خندست
يکي پلکاش تو خوابم خيسه خيسه  لا لا لا لا

سيزده تجربه از يك كارمند دولت


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org
یكی از دوستان ما روی دست آقای "برایان تریسی" رو زده و 13 تجربه ناب برای موفق شدن در سازمانهای دولتی در ایران رو كشف كرده که در این ایمیل از نظر خواهید گذراند.

لوچ...

دهقان پیر با ناله می گفت: ارباب! آخر درد من که یکی دوتا نیست، با وجود اینهمه بدبختی نمی دانم دیگر خدا چرا با من لج کرده و چشم تنها دخترم را چپ آفریده است؟! دخترم همه چیز را دوتا می بیند!
ارباب پرخاش کرد که بدبخت! چهل سال است نان مرا زهرمار می کنی! مگر کور بودی، ندیدی که چشم دختر من هم چپ است؟!
گفت چرا ارباب دیده ام.. اما.. چیزی که هست، دختر شما همه ی این خوشبختی ها را دوتا می بیند..ولی دختر من اینهمه بدبختی را...

زندگي اجبار است...

۱۳۸۸ بهمن ۷, چهارشنبه

شاید آن روز که سهراب نوشت تا شقایق هست زندگی باید کرد
خبری از دل پر درد گل یاس نداشت
و حقیقت این است
هر گلی هم باشی 
چه شقایق چه گل پیچک و یاس
                                                     زندگی اجبار است...

حكايت داماد و مادر زن!!!

زنی سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه ای که دامادهایش به او دارند را ارزیابی کند.
یکی از دامادها را به خانه اش دعوت کرد و در حالی که در کنار استخر قدم میزدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت. دامادش فوراً شیرجه رفت توی آب و او را نجات داد.
فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠۶ نو جلوی پارکینگ خانه داماد بود و روی شیشه اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توی آب و جان زن را نجات داد.
داماد دوم هم فردای آن روز یک ماشین پژو ٢٠۶ نو هدیه گرفت که روی شیشه اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
نوبت به داماد آخری رسید. زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت. اما داماد از جایش تکان نخورد.
او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم؟ همین طور ایستاد تا مادر زنش در آب غرق شد و مرد.
فردا صبح یک ماشین بی ام ‌و آخرین مدل جلوی پارکینگ خانه داماد سوم بود که روی شیشه اش نوشته بود:«متشکرم! ازطرف پدر زنت» !!

زندگي...

۱۳۸۸ بهمن ۵, دوشنبه

زندگی چون گل سرخی است
پراز خار پر از برگ پر از عطر لطیف
یادمان باشد اگر گل چیدیم
عطر و برگ و گل و خار
همه همسایه ی دیوار به دیوار هم اند.
                                               

                                                    سهراب سپهري